تبليغاتX
باده فروش
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
به ابی انت و امی و نفسی و اولادی یا ابا عبدالله

خوش می روید سوی وصال خدای عشق
خوش می کنید غرقه به خون آن ردای عشق
در بارگاه وصل چه حاجت به دست و سر
کین گونه خواستست شما را خدای عشق
جان جهان ز شور شما شعله ور شده
تا پر کند سبوی وجود از ولای عشق
ای عارفان عشق و وصال و تب و شتاب
خوش پر کشیده اید ز دل تا ورای عشق
کو خاک راهتان که تیمم کنم به شوق
آن دم که جان دهم به هوای وفای عشق
نایی که داد باده فروش از نوای تان
ای کاش می رسید به صحن و سرای عشق


************************


السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا حعله الله اخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 11:58 قبل از ظهر | 
عذر خواهی رو یاد بگیریم

دوستان بسیار عزیزم سلام

از اینکه بازم دارم واسه ی شما خوبان مینویسم احساس خیلی خوبی دارم.

چند هفته قبل یکی از دوستان از من خواست برای یک نفر دعا کنم. دلیلشو که جویا شدم گفت یه خانومی با شوهرش شدیدا دچار اختلاف شده و دارن از هم جدا میشن. حالا تو این روزای آخر متوجه شده که چقدر شوهرشو دوست داره واسه همین از من خواسته براش دعا کنم که این اتفاق نیفته.

گفتم چیزی که این خانم احتیاج داره دعای خیر نیست بلکه دانش و مهارت زندگیه. بهش بگو اگه واقعا همسرشو دوست داره باید عادلانه در مورد رفتارش با اون فکر و قضاوت کنه من نمیگم اون کاملا مقصره و باید همه ی تقصیرا رو گردن بگیره. اما وقتی دو نفر که همدیگه رو دوست دارن دچار چنین بحرانی میشن به طور حتم هر کدوم تا حدی مقصرن. گاهی همسر من از چیزی ناراحته و با من یکی بدو میکنه حالا اگه من با اون درگیر بشم منم به سهم خودم مقصرم و تقصیر من اینه که با اینکه میدونستم اون ناراحته رعایت حالشو نکردم و در مقابلش ایستادم. در واقع در یک زندگی همراه با عشق نداشتن گذشت و بخشش بزرگترین گناهه.چطور شما مدعی عشق هستید در حالی که نمی تونین گاهی به خودتون بقبولونین که باید سکوت کنین.

حالا این تازه بهترین وضعیته. وقتی که من هیچ قصور دیگه ای مرتکب نشده باشم. اگه در ناراحت کردن اون نقش داشته باشم یا بعد از برخورد اون از کوره در رفته باشم و هر کاری کرده و هر حرفی رو زده باشم که دیگه کاملا مقصرم.

خوب بعد از اینکه این فرد به درجه ی قصور خودش پی برد باید خودشو آماده کنه تا از دلبندش عذر خواهی کنه.

من نمیدونم چرا این کار ساده و گشایشگر برای بسیاری از ما اینقدر دست و پا گیر و مشکل به نظر میرسه؟ آیا واقعا خوشبختی و لحظات شاد زندگی به این نمی ارزه که یک کمی از غرورمون اونم در مقابل کسی که همه ی زندگیمونه و خوشبختی و رفاه ما به محبت اون وابسته است صرف نظر کنیم.

اونهایی که الان با یکی از اعضاء خانوادشون قهرن و یا از هم ناراحتن بشینن و با خودشون فکر کنن که چه چیزی رو دارن از دست میدن. غرورشون مهمتره یا این ساعتهای گذرا و بدون بازگشت زندگی که بدون لبخند عاشقانه، بدون محبت و عطوفت، بدون همه ی زیباییها دارن تموم میشن.

خوب حالا اگه به این نکته رسیدین باید خودتونو برای آشتی آماده کنین. فراموش نکنین در قصه ی زندگی و آزمون الهی کسیکه بیشتر غرور داره برنده نیست. قهرمان این قصه کسیه که زودتر دیو غرور رو بشناسه و بر اون غالب بشه. یادتون باشه سرنوشت شما رو خودتون رقم میزنین اگه امروز در قصه ی زندگی درست نقش آفرینی کنین، فردا این قصه به نفع شما تغییر میکنه. و اگه امروز سعی کنید به زور کارتونو پیش ببرید و حاضر نشید غرورتونو بشکنید اون اونقدر بزرگ میشه که کمر شمارو بشکنه.

سعی کنید آروم باشید. اگه نمیتونین آرامشتونو بدست بیارین به یک اتاق خلوت برین و چند لحظه در راحت ترین وضعیت به پشت دراز بکشین، چشمهاتونو ببندید و سعی کنید در ذهنتون یک دشت پر از سبزه رو مجسم کنید. چند دقیقه توی اون فضا بمونید و از نسیم خنک اون دشت زیبا لذت ببرید بدون اینکه به گذشته یا آینده فکر کنید. حالا بلند شین و به خودتون بگین که زندگی زیبای من ارزش عذر خواهی کردن رو داره.

انتظار نداشته باشید وقتی از کسی که ناراحته عذر خواهی می کنین فورا بخشش رو ابراز کنه و اونم از شما عذر بخواد. ولی مطمئن باشید حتی اگه اون بگه که هرگز شما رو نمی بخشه بازهم شما رو بخشیده و یا حد اقل پنجره ای به سوی محبت دوباره در قلبش باز شده. اما برای اینکه اونو ابراز کنه نیاز به زمان داره و شما که برای زیباتر کردن قصه ی زندگیتون پیش قدم شدین باید این فرصت رو به اون بدین. گاهی هم یک بار عذرخواهی کردن کافی نیست و لازمه که در چند جلسه متناوبا روی این مسئله کار بشه تا نتیجه ی مطلوب بدست بیاد. (بعضی وقتا ناز کشی هم میتونه لذت بخش باشه)

اگه قصه ی زندگیتون تلخ شده بیکار نشینین. این ساعتها دیگه بر نمیگردن. عمر در حال گذره. منتظر معجزه نباشید. معجزه با تصمیم شماست که به وقوع می پیونده. بدون شک شما توانایی انجام این کار بزرگ رو دارین. یا علی. بلند شین.

راستی اون خانومه با همسرش آشتی کرد.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 
سلامی چو بوی خوش آشنایی
  

دوستان بسیار عزیزم سلام

بعد از چند ماه غیبت دوباره برگشتم.

از اینکه اینهمه به من لطف دارید و حتی در دوره ی غیبت من هم با کامنتهای پر مهرتون منو شرمنده کردید از همه ی شما سپاسگذارم.

راستش این روزها به انتخابات مجلس نزدیک می شیم و من هم مثل بسیاری از شما عزیزان که برای آینده ی جامعه تون نگرانین و برای بهبودش تلاش می کنید درگیر مسائل روزم و می خواستم مطالبی در این مورد بنویسم. اما چون این صحیفه با عشق آغاز شده نتونستم خودمو راضی کنم که بدون مقدمه به مسئله ی دیگه ای بپردازم. لذا بهتر دیدم این پست رو فقط اختصاص بدم به سلام و احوالپرسی و فقط به شهرزاد بگم که بله در تمام زندگیم بودم.


یا حق

 
|+| نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 8:40 قبل از ظهر | 
سال نو بر همه ی شما مبارک باد

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

عزیزانم سلام

خیلی مختصر و مفید سال نو رو به همه ی شما گلهای باغ زندگی تبریک میگم و همه ی زیباییهارو براتون آرزومندم.

سالی سراسر زیبایی داشته باشید.

ضمنا ببخشید که این روزا آپ نکردم (دلیلش گرفتاری شغلیه).

به زودی با یک پست جدید میام.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 2:34 قبل از ظهر | 
عشق چیست؟

 

به نام نامی حضرت حق

عزیزانم سلام

اگه یادتون باشه در اولین پستی که من واسه تون گذاشته بودم ازتون خواستم که تعریفتونو از عشق بنویسین. عده ای از عزیزان ابراز لطف کردن و جواب دادن. اما من امیدوارم همه ی دوستانی که به این وبلاگ مراجعه کردن حد اقل در این مورد فکر کرده باشن. منظور من هم از عنوان کردن این سوال این بود که شما با این سوال مواجه بشید و در موردش فکر و مطالعه کنید. من هم قصد دارم در این مورد مطالب بسیاری رو براتون بنویسم.

اما دوستانی هم هستن که می خوان زودتر نظر منو در این مورد بدونن.

من برای اینکه عزیزانمو زیاد در انتظار نذارم و همچنین در برنامه خودم هم برای ادامه ی مطالب رخنه ایجاد نکنم نظرتونو به شعر زیبایی در این مورد جلب می کنم. فعلا اینو داشته باشید تا بعد در این مورد مفصلا صحبت کنیم.

پرسی نشان عشق چیست؛

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛

عشق یعنی کوشش بی ادعا!

عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛

عشق یعنی رفتن با پای سر!

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛

عشق یعنی جان من قربان اوست!

عشق یعنی خواندن از چشمان او؛

حرف های دل بدون گفتگو!

عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛

عشق یعنی بوسهء بی شهوتی!

عشق، یار مهربان زندگی؛

بادبان و نردبان زندگی!

عشق یعنی دشت گلکاری شده؛

در کویری چشمه ای جاری شده!

یک شقایق در میان دشت خار؛

باور امکان با یک گل بهار!

در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛

عشق تاب آخرین برگ درخت!

عشق یعنی روح را آراستن؛

بی شمار افتادن و برخاستن!

عشق یعنی زشتی زیبا شده؛

عشق یعنی گنگی گویا شده!

عشق یعنی مهربانی در عمل؛

خلق کیفیت به زنبور عسل!

عشق یعنی گل به جای خار باش؛

پل به جای این همه دیوار باش!

عشق یعنی یک نگاه آشنا؛

دیدن افتادگان زیر پا!

زیر لب با خود ترنم داشتن؛

بر لب غمگین تبسم کاشتن!

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛

عشق زیبایی، زلالی، روشنی!

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛

عشق یعنی ماهی راهی شده!

عشق یعنی آهویی آرام و رام؛

عشق صیادی بدون تیر و دام!

عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛

عشق یعنی گل به روی شاخه ها!

عشق یعنی از بدیها اجتناب؛

بردن پروانه از لای کتاب!

در میان این همه غوغا و شر؛

عشق یعنی کاهش رنج بشر!

ای توانا، ناتوان عشق باش؛

پهلوانا، پهلوان عشق باش!

ای دلاور، دل به دست آورده باش؛

در دل آزرده منزل کرده باش!

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛

واگذاری آب را بر تشنه تر!

عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛

بی پر و بی پیکر و بی سر شدن!

عشق یعنی خدمت بی منتی؛

عشق یعنی طاعت بی جنتی!

گاه بر بی احترامی، احترام؛

بخشش و مردی به جای انتقام!

عشق را دیدی خودت را خاک کن؛

سینه ات را در حضورش چاک کن!

عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛

قوت ات را قوت مردم کن عزیز!

عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛

دردی از درمانده ای درمان کنی!

عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛

عشق یعنی خویش را گندم کنی!

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛

در مقام بخشش از آئین مپرس!

هر کسی او را خدایش جان دهد؛

آدمی باید که او را نان دهد!

در تنور عاشقی سردی مکن؛

در مقام عشق نامردی مکن!

لاف مردی میزنی مردانه باش؛

در مسیر عاشقی افسانه باش!

دین نداری مردمی آزاده باش؛

هرچه بالا میروی افتاده باش!

در پناه دین، دکانداری مکن؛

چون به خلوت میروی کاری مکن!

عشق یعنی ظاهر باطن نما؛

عشق یعنی شور هستی در کلام؛

عشق یعنی شعر، مستی، والسلام!!!...

در پناه یزدان مهربان پیروز و خرسند باشید

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 2:4 بعد از ظهر | 
عشق و اقتصاد

به نام عشق و عاشق

سلام دوستان گرامی

امروز می خوام در مورد یکی دیگه از مسائل مهم در انتخاب معشوق صحبت کنم که احتمالا باز هم اعتراض عده ای از دوستان رو بر می انگیزه برای همین باید در ابتدا این توضیح رو دوباره یادآور بشم که من قصد دور کردن شما از همدیگه رو ندارم بلکه می خوام قبل از اینکه عده ای وارد عرصه ی زندگی واقعی بشن چشمان اونها رو به روی این حقایق باز کنم و بیش از اینکه بخوام به اونها بگم که این کار رو نکنید، می خوام بگم این کار رو که می کنید خودتونو برای مبارزه با این مشکلات هم آماده کنید تا عشقتون یک عشق موندگار و همیشگی باشه.

عزیزان من، یکی از مهمترین مسائلی که تا کنون زندگیهای زیادی رو تلخ و یا به ورطه ی نابودی کشونده مسئله ی اختلاف طبقه ی اقتصادی بین دو فرد یا بهتره بگیم دو خانوادست. وقتی که پسری از یک خانواده ی ثروتمند با دختری از یک خانواده ی فقیر و یا بر عکس آشنا میشه. خواهش می کنم از همین ابتدا اون مثال دوچرخه رو به یاد داشته باشین و هر کس سعی کنه بسته به میزان امتیازی که به این نیروی باز دارنده میده اونو در محاسباتش به حساب بیاره.

معمولا (باز تاکید می کنم یعنی نه همیشه) وقتی که دو نفر از دو سطح اقتصادی متفاوت با هم تصمیم به زندگی مشترک می گیرن مشکل اختلاف در نحوه ی توزیع در آمد بین نیازها بروز می کنه.

افرادی که در یک خانواده ی مرفه رشد کردن نیازها و خواسته های متفاوتی با سایرین دارن و نحوه ی خرج کردنشون به فراخور درآمد خانواده متفاوته. مثلا یک دختر خانم اینچنینی ملاحظه کرده که در خانه ی پدری وسایل منزل هر چند وقت یک بار تعویض میشه بنا بر این ممکنه که با این عادت گاهی احساس کنه که لوازم زندگیش خسته کننده شده و از دیدن زندگی یکنواختش ناراحت و افسرده بشه. در حالی که برای فردی از یک خانواده ی متوسط معنی نداره که جارو برقی به خاطر رنگش بره توی انباری و جایگزین بشه.

من خیلی با این موضوع مواجه شدم که بعضی از خانمها بدون در نظر گرفتن میزان درآمد همسرشون، انتظار دارن که همون طور که پدرشون به تمام نیازهای ریز و درشتشون پاسخ می داده شوهر هم به هر قیمتی شده مخارجشونو تامین کنه. البته این انتظار اونها از دید خیلی ها منطقی به نظر میرسه مثلا مرحوم برادرم معتقد بود که وقتی انسان کسی رو برای زندگی مشترک دعوت می کنه (خواه برای یک دوره ی کوتاه به عنوان میهمان و یا یک دوره ی طولانی مثل ازدواج) باید همه چیز رو به فراخور شان و عادتهای زندگی اون فرد آماده کنه تا در مدت این هم زیستی، تنشی به اون فرد وارد نشه. و اگر غیر از این عمل کرد و در این بین مشکلی پیش آمد مقصر فردیه که بدون آمادگی چنین دعوتی رو انجام داده.

اگه بخوایم با دید بازتری به این موضوع نگاه کنیم باید تقصیر رو بین دو طرف تقسیم کنیم. اگر بنده با حقوق اندکی که به طور ماهانه در یافت می کنم بخوام به خانم ثروتمندی پیشنهاد ازدواج بدم یا باید قبل از هر چیز به فکر افزایش درآمدم باشم و  تا تضمینی برای این درآمد کافی بوجود نیومده صبر کنم یا اینکه شرایط رو اونطور که واقعا وجود داره برای اون تشریح کنم. در این صورت ایشون با توجه به تواناییهایی که داره تصمیم می گیره که آیا می تونه از بسیاری از خواسته هاش بگذره و زندگی با منو بپذیره یا نه. و حالا اگر ایشون پذیرفت و بعد از مدتی که با این شرایط زندگی کرد دچار مشکل شد میتونیم به اون یادآور بشیم که تو وضعیت رو دانسته قبول کردی. مگر اینکه من علاوه بر تشریح وضعیت خودم یک قولهایی هم از باغهای سبز و سرخ به ایشون داده باشم و در واقع با ارائه ی طرحهای غیر قابل اجرا او رو فریفته باشم.

البته خلاف این نکات هم صادقه یعنی همونطور که ممکنه یک مرد تصور کنه که همسرش ولخرجه ممکنه بر عکس یک مرد دیگه هم از این ناراحت باشه که همسرش زیادی خسیسه. و این معمولا زمانی اتفاق می افته که یک دختر فقیر با یک پسر ثروتمند ازدواج می کنه. در اونصورت ممکنه که عروس خانم ندونه که ثروت آقا رو باید چطور خرج کنه.

البته در مورد ثروت باید به این نکته هم توجه کرد که این ثروت چطوری فراهم شده. از اونجایی که خانواده های مختلف شرایط فرهنگی متفاوتی دارند بعضی از راهها برای کسب ثروت برای بعضی افراد قابل قبول نیست در حالی که برای بعضی دیگه کاملا موجهه. مثلا من کسی رو می شناختم که مهندس کشاورزی بود. در دوره ی سربازی با همسرش دچار مشکل شده بود. همسرش به او گفته بود که تو چرا بعد از ظهرا کار نمی کنی؟ و بعد از چک و چونه های متداول گفته بود که تو اگه اهل کار باشی توی شرکتها و ادارات دنبالش نمیگردی، میری یک موتور سیکلت میخری و با داداش من شروع به خرید و فروش موتور سیکلت میکنی. و وقتی با آقا در این مورد صحبت کردم گفت: از وقتی من بچه بودم این کار در خانواده ی ما به عنوان یکی از مشاغل پست معرفی شده و من نمیتونم بعد از 16 سال تحصیل دست به دلالی بزنم در حالی که برادر ایشون از بچگی توی بازار بوده، بارها ورشکسته شده و حالا ممکنه تن به هر کار دیگه ای هم بده. (من قصد قضاوت کردن در مورد مشاغل ندارم اینا فقط نقل قوله).

بر خلاف مورد قبلی خانمی معترض بود که من با یک فوق لیسانس تاریخ ازدواج کردم و شوهرم اون زمان در دانشگاه تدریس می کرد اما حالا هر کی میپرسه شوهرت چه کارست باید بگم بساز و بفروشه. خانم دیگه ای هم از این شاکی بود که شوهر من همه چیزو با هم قاطی کرده. من دیگه نمیدونم که نونی که تو سفرمه حرومه یا حلال یا روی فرش  خونم می تونم نماز بخونم یا اونم مال مردمه و بر عکس گاهی هم می بینیم بعضیا میگن به من چه که از کجا در میاری باید کور شی خرجی بدی. وقت اومدی خواستگاری میخواست چشاتو واکنی ببینی من دارم توی چه خونه ای و با چه امکاناتی زندگی می کنم.

دوستان، توصیه ی من اینه که کاملا در مورد این مسائل اطلاع رسانی کنین و به هم دروغ نگین. کتمان حقیقت از کسی که می خواید زندگی رو با اون به اشتراک بذارین ممکنه دروغ گویی محسوب نشه اما عاقبت بهتری هم از این کار نداره. حتی اگه برای کار روی ثروت همسرتون حساب کردید بهتره این تصمیمو با هم بگیرید که بعدا دچار مشکل نشین. همسرتونو از اول با فرهنگ خودتون و خانواده تون آشنا کنین و با هم تصمیم بگیرین که چه راهی رو پیش بگیرین و ازچه راهی کسب درآمد کنین و چطور اونو خرج کنین.

در آخر از اینکه این مطلب اینقدر طولانی شد عذر میخوام. (تازه کلی سر و ته شو زدم)

شاد و پیروز باشید.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 11:6 قبل از ظهر | 
اشکالات همو چطور عنوان می کنیم

سلام

آقا چرا می زنین؟ میدونم دیر اومدم. ولی تقصیر من نیست. این روزها فکرم خیلی مشغوله. این پست جدید هم که دارم
می نویسم خیلی طولانیه.

اما واسه اینکه فراموشم نکنین چند تا سؤال مطرح
می کنم که امیدوارم هر کدوم از عزیزانی که لطف می کنن و این وبلاگو مطالعه می کنن، زحمت بکشن و به اونها جواب بدن. حتی اگه شده خیلی مختصر.

فرض کنید با نامزدتون قرار ملاقات دارین. همدیگه رو
می بینین و با هم شروع به صحبت می کنین. وقتی گرم صحبت هستین یکهو متوجه میشین که بوی بدی از دهنش میاد. سعی می کنین به روی خودتون نیارین ولی این بو غیر قابل تحمله.

1 - چطور بهش میگین که بهش بر نخوره؟

2 - اگه خیلی با احتیاط و ملاحظه موضوعو عنوان کردین و اون بدش اومد و قهر کرد در موردش چی فکر می کنین و شما چه کار می کنین.

3 - اگه شما دهنتون بوی بدی بده و نامزدتون بگه (( اَه اَه، تو مسواک نمی زنی؟ چقدر دهنت بو می ده)) چه حسی پیدا می کنین و چه برخوردی خواهید کرد؟

4 – دوست دارید بوی بد دهنتونو چه جوری بهتون بفهمونه.

5 – اگه اونطور که دوست دارین تذکر بده شما چکار
می کنین؟

امیدوارم پاسخهای زیادی داشته باشیم چون من در پستهای بعدی به پاسخهای شما نیاز دارم و در این رابطه موضوع مهمی رو عنوان خواهم کرد.

موفق و شادمان باشید.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 9:49 قبل از ظهر | 
بعضی موضوعات قابل طرح

عزیزانم سلام

امیدوارم توی ایام عظیم محرم فرصتی برای خلوت با خداوند یافته باشید و از فرصت به دست اومده حد اکثر استفاده رو کرده و برای ما هم دعا کرده باشید. بعد هم تشکر می کنم از همه دوستانی که به من سر می زنن و راهنمایی می کنن خصوصا پیمان عزیز که علاوه بر مطالعه و اعلام نظر، زحمت ویرایش وبلاگ منو هم کشیدن.

تداعی – تداعی – تداعی – تداعی – تداعی – تداعی
تداعی – تداعی – تداعی – تداعی – تداعی – تداعی

دوستان خوبم بحث ما در مورد انتخاب معشوق و نظر استاد فقید دکتر روحانی در این باره بود. من قصد داشتم زندگینامه ایشون رو برای استفاده دوستان بذارم اما متاسفانه پیدا نکردم. اگه افرادی از آشنایان اون عزیز فقید این وبلاگو می خونن ازشون خواهش می کنم بیوگرافی ایشونو برام ارسال کنن تا دوستان عزیز رو هم در جریان زندگی ایشون قرار بدیم.

اما این بحث باعث شد که مسائل مختلفی در ذهن عزیزان به وجود بیاد و نظرات متمایزی رو ارائه بدن. لذا من تصمیم دارم در این پست و قبل از ادامه ی بحث به پاره ای از مسائل مطرح شده پاسخ بدم.

اولا بحث ما در این مورد نیمه تمام هست و وقتی ما از زیبایی و اختلاف سن و این جور فاکتورها صحبت می کنیم نباید دوستان گمان کنن که همه ی دعوا بر سر ظواهره.

ثانیا اینکه بعضی از دوستان پیشنهاد کرده بودن که من برای بالا بردن بار علمی و اعتماد پذیری وبلاگم از نظریات دانشمندان به نام و روان شناسان استفاده کنم. در پاسخ باید عرض کنم که شما اگر علاقه دارید اینجور مطالعاتی داشته باشید می تونین به کتب و سایتهای علمی متعددی که در این زمینه وجود داره مراجعه کنین و اگر به نکات کاربردی در زمینه عشق دست یافتید حتما اونو برای ما هم ارسال کنید تا استفاده کنیم. چون من قصد ندارم حرفهای دیگران رو تکرار کنم و اگه روزی احساس کنم حرف نو یا حد اقل بیان تازه ای ندارم دیگه وقت شماها رو نمی گیرم.

حالا می خوام قبل از پاسخ دادن به سایر موارد یک مثال براتون بیارم تا حرف همو بهتر متوجه بشیم.

فرض کنین شما می خواین یک دوچرخه بسازین. برای این کار باید نیروی فردی که می خواد اونو به حرکت در بیاره و کلیه ی نیرو های بازدارنده رو بشناسین و اندازه گیری کنین. بدیهیه که شما در هنگام طراحی و ساخت دوچرخه تون سعی می کنین تمامی نیروهای بازدارنده رو یا از بین ببرین و یا به حد اقل برسونین.

اگه قرار باشه شما با یک نفر در مورد ساخت اون دوچرخه مشورت کنین وظیفه ی اون فرد اینه که در مورد کلیه ی نیرو هایی که باعث کندی حرکت دوچرخه میشن تذکرات لازم رو بده چون هرچند یک نیرو مثل اصطکاک رکاب دوچرخه ممکنه نیروی بسیار ناچیزی به حساب بیاد اما وقتی با نیروهای دیگه جمع بشه و خصوصا وقتی مجموع نیروهای بازدارنده به آستانه ی توقف دوچرخه نزدیک بشه همون نیروی کوچک و ناچیز می تونه نقش بسیار بزرگی رو ایفا کنه و باعث عدم حرکت دوچرخه ی شما بشه. همونطور که شما وقتی در یک امتحان شرکت می کنین و نمره تون به مرز قبولی می رسه حتی یک صدم نمره هم می تونه در قبولی شما مؤثر باشه.

وظیفه ی من هم در بیان شرایط و خصوصیات فردی که شما
می خواین عمرتونو به پاش بریزین اینه که همه ی مسائل رو هرچند جزئی هم به نظر برسن متذکر بشم.

بنابراین وقتی من از زیبایی سخن می گم، خودتونو به زحمت نندازین منظور من همونه که در اولین لحظه به ذهن می رسه یعنی همون زیبایی چهره. اصلا من می خوام بدونم چه کسی گفته که وقتی ما از زیبایی شخصیت و شعور فرد صحبت بکنیم دیگه حق نداریم به چهرش توجه کنیم؟

یا وقتی من میگم که اکثر افراد در برخوردهای اول به هم دروغ می گن منظورم این نیست که اکثر افراد دروغگو هستن یا قصد اغفال معشوقشونو دارن بلکه این کار رو ناخودآگاه انجام میدن.

مثلا فردی ممکنه هیچ وقت به فکر خرید ادکلن و دئودرانت نباشه اما وقتی با کسی نامزد میشه سعی می کنه همیشه موقع دیدار نامزدش بوی خوش بده بنا بر این قبل از ملاقات حتما حمام می کنه و هر طور شده یک دوش ادکلن هم می گیره (ولو با ادکلن دیگران) حالا همین فرد رو یک سال بعد از عروسی میشه دید که حتی جوراب مبارکشو باید همسرش براش بشوره و از در خونه که وارد میشه بوی عرق پای آب ندیدش همه رو آزار میده.

در مورد بعضی از خانمها هم این موضوع مصداق پیدا می کنه. به عنوان مثال می شه گفت تقریبا همه ی خانمها قبل از ملاقات با نامزدشون حسابی آرایش می کنن و هر کس بنا به عادات و سلیقش ممکنه از یک آرایش ملایم و ساده تا یک گریم چند ساعته رو توی برنامه ی قبل از ملاقاتش داشته باشه و این در حالیه که خیلی از این ماهرخان بعد از اینکه یک سالی از ازدواجشون گذشت، خصوصا اگه بهانه وجود یک بچه هم به زندگی اضافه بشه، فکر می کنن اگه به موهاشون یک شونه بزنن ممکنه ریزش مو پیدا کنن. بهترین دلیل گفته های منم علاوه بر مشاهدات عینی اینه که خیلی از خانمها قبل از خروج از خونه حد اقل نیم ساعتی رو به آرایش می پردازن. البته بعضیهاشون آرایش توی خونه رو مناسب بیرون نمی بینن و ترجیه میدن در خارج از خونه آرایش ملایمتری داشته باشن که من به خودشون و همسرشون تبریک میگم. ولی عده ی زیادی هم دلیل این کارشون اینه که یا توی خونه اصلا به سر و وضعشون اهمیت نمیدن و یا خدای نکرده مردم کوچه و بازار رو لایقتر از خانوادشون برای استفاده از زیبایی شون می بینن.

البته واسه ی اون عزیزانی هم که می گن تو چه تجربه ی تلخی رو توی زندگیت داشتی که این حرفا رو می زنی. باید بگم آدم نباید هر چیزی رو توی زندگی خودش تجربه کرده باشه که بتونه راجع بهش صحبت کنه. بلکه اگر مدتی رو راجع به مشکلات جامعه فکر و مطالعه و تحقیق کنه می تونه با یک نگاه ریز بینانه همه چیز رو متوجه بشه. اینها هم حاصل چندین سال تجربه و مطالعه و اندیشه ی منه که فکر می کنم می تونه به درد دیگران هم بخوره.

امیدوارم اون عزیزانی که دنبال دلیل برای حرفای من بودن پاسخشونو گرفته باشن. وگرنه من در خدمت تک تک دوستان هستم. اونقدر با هم صحبت می کنیم تا به تفاهم برسیم.

از دعا فراموشم نکنین.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 1:41 بعد از ظهر | 
ای عاشقان تشنه ی خونین بدن سلام - - - - - وی عابدان غرقه به دریای خون درود

خوش می روید سوی وصال خدای عشق
خوش می کنید غرقه به خون آن ردای عشق
در بارگاه وصل چه حاجت به دست و سر
کین گونه خواستست شما را خدای عشق
جان جهان ز شور شما شعله ور شده
تا پر کند سبوی وجود از ولای عشق
ای عارفان عشق و وصال و تب و شتاب
خوش پر کشیده اید ز دل تا ورای عشق
کو خاک راهتان که تیمم کنم به شوق
آن دم که جان دهم به هوای وفای عشق
نایی که داد باده فروش از نوای تان
ای کاش می رسید به صحن و سرای عشق

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا حعله الله اخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 3:54 بعد از ظهر | 
از زندگی لذت ببرید

به نام حضرت دوست

دوستان خوبم سلام

بحث عشق و نظریات من و دیگران رو تا همین جا داشته باشید و یادتون نره چون من مدتیه در وبلاگ دوستان مطالبی رو می خونم که برام خیلی غم انگیزه. صحبت از خسته شدن از زندگی و رفتن و این حرفاست اینه که امروز می خوام برای دوستان خوبم یک مطلب بنویسم در مورد زندگی و خوشبختی. امیدوارم مورد استفاده تون قرار بگیره.

فرض کنید شما در یک خانواده ای به دنیا اومدین که پدر خانواده یک میلیاردره و هیچ چیز برای شما کم نذاشته. اون اونقدر ثروتمنده که میتونه مخارج شما و هزاران نفر دیگه رو برای تمام عمر تامین کنه. و باز فرض کنید که شما با خودتون میگید که من که توی بهشت زندگی می کنم و زندگیم برای همیشه تامینه چه نیازی به درس خوندن و مدرک گرفتن دارم و با داشتن اون همه امکانات اصلا انگیزه ای برای هیچگونه پیشرفتی برای شما باقی نمونده. حالا یک روز پدر شما که خیلی دوستتو ن داره و شما هم متقابلا خیلی دوستش دارید میاد و میگه شما در آزمون ورودی دانشگاه زاهدان برای ادامه تحصیل قبول شدید . به شما میگه که خیلی مایله که شما به ادامه تحصیل بپردازید. اون به شما میگه که تمام هزینه های تحصیل و زندگی شما رو در زاهدان به حسابتون واریز می کنه و شما برای اجابت خواسته پدر به زاهدان میرین.

حالا من برای شما سه راه رو در نظر می گیریم:

اول اینکه شما بعد از ورود به زاهدان به خودتون بگید که درسته من نمیدونم پدرم چرا اصرار داره من ادامه تحصیل بدم و درسته که تا حالا هیچ انگیزه ای برای درس خوندن نداشتم اما عشق متقابل من و پدرم و خواسته اون می تونه بهترین انگیزه برای من باشه. با این فکر شما می تونین با امکانات و محیط موجود سازگاری پیدا کنین و تمام مشکلات رو تحمل کنین، با جدیت درستونو بخونین و هر وقت هم با پدرتون تماس می گیرین بهش بگین که از وضعیتتون راضی هستین و مشکلی ندارین و یا اگه مشکلی دارین ازش خواهش کنین که برای حلش بهتون کمک کنه. این کار شما باعث میشه رضایت پدرتون نسبت به شما جلب بشه و ارزشتون پیش اون بالا بره و پدرتون با کمال میل همه مشکلات رو از پیش پای شما برداره و تمام امکاناتی رو که لازم دارید در اختیارتون بذاره. بعد از اتمام تحصیلتون هم پدرتون با افتخار شما رو به نزدیکانش معرفی می کنه و میگه این دکتر فرزند منه و در کنار خودش شما رو می نشونه و همه چیز بهتون میده.

حالت دوم اینه که شما راهی زاهدان بشین و مدتی هم در اونجا به سر ببرین و لی یک کمی که گذشت شروع کنین به غر زدن و شکوه و شکایت کردن که ای بابا اصلا من برای چی با اونهمه ثروت تو رنج تحصیل رو تحمل کنم؟ چرا منو اینجا فرستادی؟ مگه دانشگاه قحطی بود؟ چرا اینجا اینقدر گرمه؟ چرا آبش شوره؟ چرا این شهر اینقدر کثیفه؟ چرا زبون مردمش اینجوریه؟ چرا .....؟ چرا .....؟ چرا .....؟

در این حالت پدر شما از سر مهربانی با حوصله به شکایتهاتون گوش میده و برای شما دلسوزی می کنه و مشکلاتتونو تا حد امکان حل می کنه براتون پول می فرسته به آشناهاش در اونجا سفارشتونو می کنه ولی بعضی از چیزها رو لازم می دونه که شما برای کامل شدن تحمل کنید. شما هم روز به روز بهش زنگ میزنین و کلی سرش غر میزنین اما به هر حال تا پایان تحصیلتون اونجا می مونین. بعد از بازگشتتون پدر شما بهتون می گه اگر چه تو خیلی بچه خوبی نبودی و می دونم توی این مدت خیلی کارها کردی که نباید می کردی و خیلی جاها رفتی و خیلی چیزها دیدی و شنیدی و گفتی که نباید. ولی چون من خیلی مهربونم کارهای زشتتو
می بخشم و فراموش می کنم و بهت به عنوان یک دکتر افتخار می کنم و به فراخور شخصیتی که کسب کردی بهت امکانات زندگی در نزدیک خودمو میدم.

حالت سوم هم اینه که شما برید زاهدان، مدتی زندگی کنین و مدام شکوه و گلایه کنین و بعد از مدتی به این نتیجه برسین که دیگه زندگی کردن در اونجا براتون امکان پذیر نیست و بعد از تحمل بسیاری از مشکلات درستونو نیمه کاره رها کنین و برگردین به خونه پدر.

آیا حالا انتظار دارین پدرتون بهتون بگه آفرین فرزند خوبم که به خاطر من نتونست مشکلات رو تحمل کنه؟ آیا اون حق نداره به شما بگه که چرا صبر نکردی؟ بگه کدوم مشکل بچه هام بود که من لاینحل گذاشتم که تو به این زودی بریدی؟ بگه اگه دو روز دیگه صبر می کردی من خودم می فرستادم دنبالت؟ و آیا بهش حق نمیدین که بهتون بگه من همه چیزتو تضمین کرده بودم و تو به من اعتماد نکردی حالا هم من دیگه به تو اعتماد ندارم بنا بر این از خونه من برو بیرون؟

دوستان خوبم خداوند مثل همون پدر ثروتمند و مهربون ما رو در جوار خودش آفریده و از روح خودش در ما دمیده ( فَنَفَختُ فِيه مِن رُوحِی ) برای بدست آوردن ارزش انسانیت مارو از بهشت به این دنیای پر از پلیدی فرستاده. درسته که ما هنوز به لزوم این هجرت پی نبردیم اما چه انگیزه ای بهتر از رضایت معشوق. اونچه که امام حسین و یارانش رو به سوی قطعه قطعه شدن و خانوادش رو بسوی اسارت و تحمل مصیبت و تشنگی و گرسنگی کشید. پس اگه اونها اینقدر روی رضایت خداوند سرمایه گذاری کردن یعنی ارزششو داره. و این یک معامله ی پر سود و بی زیانه. ضمن اینکه در همون شهر بد هم چیزهای خوبی برای داشتن و استفاده کردن و لذت بردن هست. خداوند هم برای همه بندگانش بسیاری چیزهای خوب و با ارزش رو آفریده و در اختیارشون قرار داده تا از زندگی لذت ببرن.

پس بیاین چشمهامونو باز کنیم و به دوروبرمون با دید مثبت نگاه کنیم زیباییهایی رو که خداوند برای ما در اطرافمون آفریده ببینیم و از اونها استفاده کنیم و خداوند رو برای اینهمه نعمت و برکتش شکر کنیم و از زندگی زیبامون لذت ببریم. و دیگه اینقدر غر نزنیم.

اینها حرفهای یک آدم بی درد نیست اما من میدونم که خداوند در پشت هر سختی زیبایی آفریده و خنده و گریه رو ممزوج کرده تا هر دو به زندگی زیبایی ببخشن. پس با گذشت هر سختی در زندگی خدا رو شکر کنید که یک آزمون دیگه هم به پایان رسید و ببینید که از اون مشکل و سختی چی یاد گرفتین و باز هم به شکرانه چنین موهبتی سر به سجده بذارین.

یا حق

|+| نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar